نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز سهشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧
| |
|
نگاهى به مجموعه شعر «نردبان اندر بیابان»
این کتاب خوش است
یک «من سازم و من سازم پرنغمه و آوازم یک چنگ مرا بنواز تا قصه بیاغازم از خانه مرا دیشب آن یار برون افکند گفتم نروم زین در تا در نکنى بازم گفتا که تو را امشب از خانه برون خواهم بیهوده مکن غوغا بیخود مده آوازم گفتم که به جیب و دست صدگونه کلیدم هست اما اگر این خواهى در قفل نیندازم گفتا که چرا بر بام از کوچه نمى آیى گفتم که تو بشکستى بال و پر پروازم خندید و به مستى گفت این خانه نه جاى ماست آن به که تهى ماند اى عاشق جانبازم از خانه برون آمد با شیشه و جام مى اینک همه او مضراب اکنون همه من سازم من سازم و من سازم پرنغمه و آوازم یک چنگ مرا بنواز تا قصه بیاغازم» دکتر ضیاء موحد- صاحب مجموعه «نردبان اندر بیابان» - احتمالاً تنها شارح فلسفه اى است که جدا از معلم فلسفه بودنش، امکان غور در امکانات فلسفى را به شعر معاصر داده است. آنان که سخت گیرترند محتملاً نام یک معلم فلسفه - و نه شارح- را به این فهرست حاوى اسامى کم شمار مى افزایند و البته به یقین- وراى شک معقول فلسفى!- به خطایند! چرا که معلم یاد شده - یا در واقع یاد نشده و مضبوط در حافظه جمعى - در شعر خود عمیقاً دچار گزاره هاى «توضیحى »ست [که متعلق به حوزه نثر است نه همه نثرى، نثرى دلالتگر بر مدلول هاى «اندک گزینه»اى و فاقد تفسیر و اغلب دچار «کم معنایى» که به طور مستقیم از حوزه «منطق» اخذ شده که روزگارى با فلسفه یک جا مى نشست اما قربت به غربت بدل شد!] و نه تفسیرى! به همین دلیل است که از آثارش - مگر اندکى - در ذهن جمعى نمانده و بیشتر، او را سایه اى از «م.امید» مى دانیم تا شاعرى مستقل. محتمل است که عاشقان سینه چاک منطق، از این همه «بى راه » گویى برآشوبند و گویند این سخن را با «موحد» چه کار اما واقع امر آن است که اگر «شرح فلسفه» را - که به گونه اى انکارناپذیر به تار وپود ساختارى شعر وى بدل شده - در نظر نگیریم در هزارتوى «متن» گم مى شویم و گزاره هاى «تفسیرى» شعر وى را که گاه با گزاره هاى «توصیفى» [که پایگاه و جایگاه در ادبیات خلاقه و بویژه شعر دارند] مى آمیزند چون شیشه اى مه گرفته مى یابیم که محوى تصاویر پشت آن، هیچ ایده قابل ملاحظه اى را نصیب مخاطب نمى کند. موحد متولد ،۱۳۲۱ البته، اندک اندک از گزاره هاى توصیفى «بر آب هاى مرده مروارید» به سوى گزاره هاى تفسیرى «غراب هاى سفید» قدم برداشت و نقطه عطف کار وى، به نظر من، همین «نردبان اندر بیابان» است که این دو گزاره به تعادل و تعامل رسیده اند و محتملاً این کتاب - از منظر من - بهترین کتاب منتشر شده اوست در حوزه شعر و گرچه هنوز حلاوت تک شعر درخشان «بر آب هاى مرده مروارید» در ذائقه شعرى نسلى که اکنون از چلچلى اش بر گذشته، به جاست با این همه، کتاب حاضر، توفیقى بزرگ است براى شاعرى که سالها، نوعى انجماد «حسى» را در دهه هاى شصت و هفتاد تجربه کرد. به نظر مى رسد که او دیگر «شاعرى در راه » نیست بلکه« به منزل رسیده» است و اگر شعرى متعلق به حوزه شعر غیرخلاق را از وى در «پیشانى نوشت» این متن آورده ام تنها به این دلیل است که اشارتى باشد به نقطه عزیمت این تلفیق «تشریح و توضیح» که از دیار ذهن حضرت مولانا آمده و موحد، به تمرین، در غزل یاد شده آن را آزموده.
دو «شعرى، خداى را بى «خیلى دلم گرفته» شعرى در ستایش از لبخند از سلام و لذتى که دارد یک جرعه چاى گرم همراه یک رباعى خیام شعرى نزدیک تاب کودک در پارک پهلوى خنده نگران مادران شعرى که کودکان را بازیگوش تر کند * دیروز کاغذى را شاعر سیاه کرد امروز کاغذ سفید بود شب واژه ها گریخته بودند شعرى که واژه ها را با هم مهربان کند * شعرى که واژه ها را آبى کند هوا را پاک چین کاغذ را صاف شعرى که باغبان چو بخواند به خشکسال گندم به شوره زار بروید * شعرى خداى را شعرى عاشقانه شعرى ناممکن در این دیار» همه ماجرا از قرن نوزدهم شروع شد که فیلسوفان آشنا با ادبیات، گزاره هاى توصیفى را به متون تفسیرى خود آوردند و از این رهگذر، فلسفه و ادبیات، به آشتى رسیدند. از همین روست که مارکس، نیچه، کیگارد، هایدگر، فوکو، سارتر و حتى به میزان زیادى راسل، گویى در مرز فلسفه و ادبیات ، روى خط باریک میان فلسفه و ادبیات ایستاده اند و چون حلزون - که استثنایى است در میان جانداران - از میان به دو نیم نمى شوند! اما آنان به حال «متن فلسفى » به ما داده اند نه متن ادبى و در حوزه نثر، کارآمدى کرده اند. شعر موحد، «وجه ادبى» را بزرگ مى دارد شاید به این دلیل که او خالق فلسفه نیست شارح آن است و شارح تواناست که از نثر به شعر - که حوزه حکمروایى «زبان» است - پاى نهد. مولانا نیز شارح است نه خالق. او شرح خویش نوشته و آراءاش، نه تازه اند و نه منحصر به وى؛ با این همه شارحى خلاق است که در هر شرح، به ایده هایى کوچک اما جذاب مى رسد و انبوهى این ایده ها، توهم وجود «فلسفه اى نو» را به مخاطب مى دهد که البته خطاست. موحد را اما خیال زورآزمایى با زورآورى چون او نیست تنها به راهى ویژه خود مى اندیشد در شعر و در این مجموعه ، بى تردید- وراى شک معقول فلسفى - به آن دست یافته. چنان که خود در مقدمه آورده از حضرت شمس: «پرسید: فرق چیست میان جزء و جزئى و کل و کلى گفت: آرى. گفت: فرق چیست آرى کدام است خندید و گفت: خوش است.» و این کتاب ، خوش است!
|
|